تبليغاتX
روزمرگی من , در بیگانه روزگارم

روزمرگی من , در بیگانه روزگارم

هر دم از این باغ بری می رسد!

امروز به طور کاملا اتفاقی در یافتم که یک سکولار هستم! هرچند به طور کلی از برچسب بدم می آید ولی این یکی دلم را خنک کرد یه جورایی! مخالفت سرسختانه ی کتاب اندیشه ۲ با سکولاریسم و انتقادهایی که از سر تا پا بهش وارد کرده بود باعث لذت سادیسمیک این جانب شد از این که با سکولار شدن بنده - آن هم به لطف کتاب اندیشه! - ممکن است بعضی جاهای آخوندای محترم نویسنده ی این کتاب به ذق ذق و بعضا" به سوزش بیفتد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 16:28  توسط بهاره  | 

خانه ی بد بختی

۲۱ سال پیش در چنین روزی او به خانه ی بد بختی خویش رفت
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 13:19  توسط بهاره  | 

آدمای خاله زنک (فوضول)

امروز دختره جلو روی من برگشته پروپرو می گه " بهاره خیلی ناز داره نه؟"

من: کی؟ من؟

اون:آره.

من: ...

اون:خوبه آدم یه کم ناز داشته باشه ولی کسی باید ناز کنه که یه چیزی واسه ناز کردن داشته باشه

من: هوووم...

ان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 19:49  توسط بهاره  | 

مرا چه به سفر زیارتی؟!

می گم آدم یه وقتا از زور بی کاری چه کارا که نمی کنه ها!! هفته ی پیش –جای شما خالی- همراه زن دایی و مادر بزرگ محترمه به قصدی غیر زیارتی (برای من البته) , به یک سفر زیارتی نیمچه اجباری رفتیم !

در طول این سفر (خدایا هیچ کس رو به روزگار من مبتلا نکن!!) به چنان بی حوصلگی مفرطی دچار شدم که کم کم داشتم به این فکر می افتادم که این زیارت , عذابیست از جانب رب تعالی جهت کیفر این بنده ی بی ایمان بی خیر و این که آخه بنده ی خدا توی نا مسلمون سفر زیارتی دقیقا" از کجات در اومد؟؟ از طرفی در طول همین سفر قدسی ما , یه بنده خدایی که انگار از من هم بی کارتر بود دائما" برایم پیامک توخالی می سندید! یک شب این جانب از زور بی حوصلگی و جهت رفع کسالت روحی مفرطی که با آن دست به گریبان بودم برای شخص مذکور عبارتی به این شرح سندیدم : "شما؟!" بعععله دوستان عزیز همین عبارت ساده و به ظاهر بی آزار, آغازگر پیامک های بی محتوای بعدی فرد مذکور بود که یکی پس از دیگری چون خاری در چشمان این جانب فرو می رفت و همچنان که می گویند "از ماست که بر ماست" هر لحظه به خود لعنت می فرستادم جهت این بی فکری مزمن و بی سیاستی محضی که از خامی و ساده لوحی خودم آب می خورد. البته این داستان پایان خوشی دارد بعد از آن که حدود 100 پیامک بی زبان جهت عرض ارادت و ایراد عذر و شرمندگی این جانب از تصدی اوقات آن جانب (فرستنده ی پیامک) سندیده شد , شخص مذکور – که از هم وطنان ترک ما بود- خدا را خوش ندید که بنده را بیش از این خجالت دهد و – شکر خدا- کوتاه آمد. اتفاق دیگری که درباب این سفر قابل عرض باشد نبود جز گوش درد مزمن ناشی از خوابیدن روی تخت بالایی در قطار و قرار گرفتن گوش بی پناه بنده در مجاورت تهویه ی نا مروت و درنده ی(!) قطار مذکور و فرهنگ باور نکردنی هم واگنی های محترم در حفظ بهداشت شخصی و عمومی و به خصوص سرویس بهداشتی قطار که بی شک از عجایب روزگار خود می باشد!

 

پ.ن : برای سفر با قطار به هیچ عنوان غزال را پیشنهاد نمی کنم. دیگر خود دانید!

پ.پ.ن : شاید بهتر باشد در کنار دستشویی های فرنگی  , طرز استفاده ی صحیح از آن را هم به صورت متن و تصویر (جهت رفاه حال هم وطنان بی سواد) نصب نمایند.

پ.پ.پ.ن : خانم محترم شما که طرز استفاده از سرویس فرنگی را نمی دانی دست کم می توانستی به این بنده ی بی نوا هشدار بدهی که بلافاصله پس از خروج شما از آن اتاقک کذایی با آن صحنه ی فاجعه آمیز رو به رو نشوم. هان؟        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:21  توسط بهاره  |